خبری در راه مانده بود
چرت سنگ سکون غبار گرفته
در نگاه عاشق پرالتهاب من شکست
غرق می گشتم
خیره خیره خیره
دست من در زیر خاک روزگارم
باد در سر داشت
باد می کاوید
باد باد باد...
بی هلهله
بی بهانه
بی هم آوازی که در این چوبکاری صبری فرماید
حنجره ام پنجره شد
سیر سیر
اندیشه ی کوتاه و نم گرفته ام
تهی تهی
خالی تر از بادکنک کودک غربتی ام
کپک می زند شک نکن
آه خمیازه ی باطل روشنگری من
در گلویت خفه کن آوای دوستت دارم را
خبری در راه مانده بود
ازدیروز آمده بود
مددکار تجربه های فردا
با نمدی از عقل ارسطو
و با زیرینه پوشی از عشق فرهاد
خبر در نوک زبانش گم گشته است
آه آه
خبری در راه مانده بود
19:12 | مصطفی ملک |
