طلوع آفتاب و دوی اردیبهشت
شب گذشت و نور سویی از خدا
باغ دریا گلشن سبزی وآب و نور و سرمای صدا
کاش گلخن را به این گلشن نباشد هیچ راه!
شرم عشقی در کنارم
روی ماسه روی خاک روی الماس به داغ افتاده تاب
لحظه ی دین لحظه ی آبی و ناب
لحظه ی تیک تیکهای بی ریا
موج دریا با خودش چیزی نوشت
بر دلم بر چشم او بر رهگذار سرنوشت
کای شقایق کشته شو در پای بی فرجام عشق
سوزن خوشحالی ام در کاه بود
وای بر من خاک بر دل
نخ به دامان دلش
ای غریب بیراه بود
پر پر پایانی ام
حسرت آهی برای مرده ای رهوار بود
زمزمه سرمای دردی آشناست
دیر یا زود همدم قلبم پناه غصه ام
غول شبهای دریده
انعکاس آرزوهای دراز
در تن بی لغزش و بی انتهاست
بر ورق پاره ی خط خاطره
این چکیده خون نشان زندگی است
چکه ی خون بهشت
چکه ای از سرنوشت
در طلوع آفتاب و دوی اردیبهشت
10:55 | مصطفی ملک |
