پر از شکست
این کوچه های پر از مردم
پر از پوچی پر از گندم
این کوچه های پر از دست
پر از گریه پر از شکست
این صندلی آهنی این بابونه ی بی بو
این شهر پر از هیاهوی قدم های بی سو
این فریاد خفه شده این سرمای پر از غربت
این خانه های ظلمانی اندوده ی ظلمت
من سر آغاز پایانی بدون برگشتم من تاریکم
من عاشقی ساده اما نویسنده ی دردهای خاموشم
من تجزیه می شوم هر دقیقه من پر از آجر جدایی ام
من نیازی به ترحم سنگ های زر اندود ندارم من خاکی ام
19:7 | مصطفی ملک |
