پر کن
پر کن پر کن
ساقی شبهای درد
پیاله ی بی کسی ام را
در تخیل زمین نمیخواهم گنجید
این درد خراموش نمی شود
مستی اگر گمش کند
گمم کند
پر کن
از اوج واره ی اسطوره های قرنا قرن
می افتم
به حضیض اولین زمزمه ی هستی
ای جان
نقل من تنهایی ودرد
پر کن
در این غار
سکوت و سکوت با غبار
اندیشه هایم به دور از بوزینه های دیگر
تنها برای خودم هو هو می کشم
پر کن
افسانه شده ام گویی
با غول می جنگم آری
شاید بتوان اینجا
بالا آورد نفرینهای دل گر گرفته را
در این دخمه
پر کن
عربده را ببین
ای جان
انگار رسیده ام آری
به ابتدای موجودیت موجود
با تخته سنگها می گوییم
اهورا اهورا
من که گناهی نداشتم
زندگی برای من چرا؟
پرکن
20:12 | مصطفی ملک |