دو در دو چهار نمی شود ...
واژه های مسخ شده
دیگر بازوهای زنجیریت در آمیختگی سرود باهمی زنگار گرفته
و در میانه ی رویای آزاد و باز سرنوشت گم شده...
اما من و او و تو امید را زمزمه های پریشان ساز میکنیم
که شط خار دار غروب را در طلوعی شور انگیز سدی بسازیم
و قرن های بازمانده ی عشق را دریابیم...
گاهی ساقه
گاهی هم البته ریشه
از ترس صاعقه های بیداد زرد می شوند
همچو برگ
اما این ابتدای آتش شدن است
آتشی به این شوره زار کهنه
که در وجود دریای سرد لحظه ها خاکستری نیمسوز می نماید...
چه بر سر چشم آشنابین ما آمده ؟
خورشید را نمی خواند
که از نور شب شکنش دیو پتیاره در عذاب می لولد...
از خاک هم که تنها
پوسیدگی لطیف ترین پوستهای عاشق را به خاطره دادیم
از امروز خاک را رستنگاه شقایق های وحشی بیابیم
همانان که بی اعتنا به بدعتهای زمینشان
سیرت سبز و صورت سرخ را به رخ نشانه های خواب آلودگی می کوبند
اینجا همینجا تمامی پاسوخته ها
و دست بریده ها
به آسمان می رسند و قلب نسیم را در آغوش می گیرند
وتمامی واژه ها رنگ سبز عشق را
در همبستگی سکوت سایه ها فریاد می شوند
اینجا دو در دو چهار نمی شود شاید...
22:6 | مصطفی ملک |
