مرد
مردی نشست بر روی ویلچر تنهایی اش
و با سکوتی مبهم
دستی بر دوش قار قار شهر گذاشت و آن را نشاند
16:29 | مصطفی ملک |
مردی نشست بر روی ویلچر تنهایی اش
و با سکوتی مبهم
دستی بر دوش قار قار شهر گذاشت و آن را نشاند
16:29 | مصطفی ملک |
آشنا و لبریز از تنهایی
با پتک پوچی ای مضحک
سکوت ساده ی ذهنم را پیاپی در آغوش می فشارد
رهایم کن رهایم کن
عقده ی کشدار حقیقت
من هم آدمم
آدمی که می تواند به خود دروغ بگوید
16:20 | مصطفی ملک |
و شاخه ای میان تهمت سبزش
وجودش را تعظیمی ساخته
ریشه را
همه و همه بارورشده از نقاهت جنونی باد آور
باد آورده را باد می برد
16:13 | مصطفی ملک |
آغاز می شود خاکستری خواب درهم
نشانه ای از شعور سبز نیست
مترسکی یا آدمی
که می کوباند خودش را به پنجره
با وقفه های موزون ولی خشک
تابستان از جاده ی کشدار خرداد بالا آمد
و گرمایش خفقان پژمرده ی زمین را بیدار کرد
من مترسک شدم گرگهای آسمان را
قناری چون کلاغ از من گریخت
و من از من چون زمین از آسمان
16:3 | مصطفی ملک |