خبری در راه مانده بود
چرت سنگ سکون غبار گرفته
در نگاه عاشق پرالتهاب من شکست
غرق می گشتم
خیره خیره خیره
دست من در زیر خاک روزگارم
باد در سر داشت
باد می کاوید
باد باد باد...
بی هلهله
بی بهانه
بی هم آوازی که در این چوبکاری صبری فرماید
حنجره ام پنجره شد
سیر سیر
اندیشه ی کوتاه و نم گرفته ام
تهی تهی
خالی تر از بادکنک کودک غربتی ام
کپک می زند شک نکن
آه خمیازه ی باطل روشنگری من
در گلویت خفه کن آوای دوستت دارم را
خبری در راه مانده بود
ازدیروز آمده بود
مددکار تجربه های فردا
با نمدی از عقل ارسطو
و با زیرینه پوشی از عشق فرهاد
خبر در نوک زبانش گم گشته است
آه آه
خبری در راه مانده بود
19:12 | مصطفی ملک
|
بیا پاره پاره کن
وآن روز که قلب زندگی ام
در میان دستان و زبانت
تکه تکه می شد
چشمانم بیشترین لذت را می بردند
و قلبم ناشیانه پر پر میشد
برای اولین بار بود گویی
تو در من بودی
در قلبی که ویرانه ای بیش نبود
باز هم پناهگاه عقده هایت کن
سکوت غمزده ی لبهایم را
قلبم پر از دود است
بیا پاره پاره کن
18:50 | مصطفی ملک
|
سلام پایانی
گرگ و میش صبحگاهی است
و من حسرت پنجره را می نگرم
و با چشمان خسته ام
امید را نفرین می کنم
کوله بارم شرمنده ی راه
سلام پایانی بی جواب است
21:57 | مصطفی ملک
|
پر از شکست
این کوچه های پر از مردم
پر از پوچی پر از گندم
این کوچه های پر از دست
پر از گریه پر از شکست
این صندلی آهنی این بابونه ی بی بو
این شهر پر از هیاهوی قدم های بی سو
این فریاد خفه شده این سرمای پر از غربت
این خانه های ظلمانی اندوده ی ظلمت
من سر آغاز پایانی بدون برگشتم من تاریکم
من عاشقی ساده اما نویسنده ی دردهای خاموشم
من تجزیه می شوم هر دقیقه من پر از آجر جدایی ام
من نیازی به ترحم سنگ های زر اندود ندارم من خاکی ام
19:7 | مصطفی ملک
|
چشم راستم در خواب می گرید...
چشم خواب آلوده ی من
چشم تبدار
چشمی با نقابی از خاطره
آه مادر چشم راستم در خواب می گرید
.. .. .. .. .. ..
کودکی می آید او منم
سرش مثل همیشه کمی خم بر دوش راست
چقدر می خواهم او را ببوسم !
او من است من !
غربت از دمپایی پار ه اش می چکد
شرم از نگاه مخملینه اش
دروغ زیر پاهای کوچکش جان میدهد
پا روی پایم می گذارد
سر به سرم
می توانم ببویمش
در آغوشم گم شد
.. .. .. .. ...
مادر پریشانم نیست
مادر !
رفت نیست گم شد وای مادر نیست گم شد
.. .. .. .. ..
تنم را می مالانم
قلبم را
اون در من فرو شد یا که نه؟
دمپاییش دمپاییش
یکی رو به دروازه یکی لب حوض
مادر مادر
چشم راستم بر روی حوض
می دانستم انگار می دانم
این حوض یک سرش دریاست
اه مادر!
او افتاد مرد
صورت مادر به در
نگاهش سکوی خاکی جلوی خانه را می پاید
لبانش پایبند غصه
چشمم به در
دوباره نگاهی به مادر
لبانش گل شکفته
من با شلنگ اندازیم در دل
می خوانمش مادر مادر
بر میگردد نه ؟نمرده بر میگردد نه؟
مادر سرخ از خنده می گوید که او مرده
آنطر ف همه میمیرن
غرق در خنده چو شیطان پذیرنده
.. .. .. .. ...
اه مادر تعبیر چیست؟
چشم راستم در خواب می گرید...
18:38 | مصطفی ملک
|
منو کوچولوییهام
کوچولو گریه نکن
برف زمستون آب میشه
دوباره باهار می آد
دل شیطونا کباب میشه
کوچولو ابرای شب قشنگه
صدای بارون روی بوم حلب میخنده
اگه بازم قول بدی شادی کنی
روی لبهات آره بابونه میبنده
کوچولو یه روز می آی یه روز میری
روی تاج آسمون شدی نی نی
اون روزم می آد که تو بزرگ بشی
نکنه مثل این آدما تو هم یه گرگ بشی نه نمیشی!
تو نشستی می خوای آب غوره بگیری کوچولو؟
واسه ی گنده شدن می خوای که دردونه بریزی کوچولو؟
زندگی کوچولویش قشنگتره
پر نزن به عشق گندگی همش پر از غمه
کوچولو بخند به هر چی که می گن بزرگتره
اولیش خداستو بعدشم همه
دوست دارم بچه بشم شنا کنم تو رودخوونه
یا برم توی حیاط مثل یه جوجه از لونه
بپرم تو باغچمون همونجا که شمعدونی هست
باز بشم پرنده و صدای رقص دست به دست
کوچولو می آی باهام بازی کنی؟
تو که باز داری پیشم ناز می کنی!
آخه ما گنده ها هم دل که داریم
بیا قول بدیم رو دل پا نذاریم
زندگی بازی امروز ماهاست
تو می شی خدا ومن یک دلاراست
برف تموم شد سر اومد شب خدا
کوچولو تموم نشد بازی ما
14:19 | مصطفی ملک
|