کوتاه ها
محمد تقی عاشق شده بود
تمام گل های سرخ باغ همسایه را دزدید...
این در بسته شد
نه دیگر فایده ندارد
این در که بسته شد!
زمزمه ی قبل از امتحان
خنده ی پسش
بابونه ای که الکی خوشبو بود
سگ خمیازه اش مسخره است
که را مسخره میکند
؟
کوچه که خالی است از من و تو!
وییییییییییییژ
صدایش در گوشم مانده
کودکی را می گویم
عشق را گفتم
زندگی گفته شد
11:49 | مصطفی ملک
|
پر کن
پر کن پر کن
ساقی شبهای درد
پیاله ی بی کسی ام را
در تخیل زمین نمیخواهم گنجید
این درد خراموش نمی شود
مستی اگر گمش کند
گمم کند
پر کن
از اوج واره ی اسطوره های قرنا قرن
می افتم
به حضیض اولین زمزمه ی هستی
ای جان
نقل من تنهایی ودرد
پر کن
در این غار
سکوت و سکوت با غبار
اندیشه هایم به دور از بوزینه های دیگر
تنها برای خودم هو هو می کشم
پر کن
افسانه شده ام گویی
با غول می جنگم آری
شاید بتوان اینجا
بالا آورد نفرینهای دل گر گرفته را
در این دخمه
پر کن
عربده را ببین
ای جان
انگار رسیده ام آری
به ابتدای موجودیت موجود
با تخته سنگها می گوییم
اهورا اهورا
من که گناهی نداشتم
زندگی برای من چرا؟
پرکن
20:12 | مصطفی ملک
|