پلی شکسته
پلی شکسته
رهگذری این طرف
به تمامی ویرانه های اینجا
به تمامی آبادانیهای آنجا
گریه می کند
و آن قصری که آن طرف
بنا کرده بودش
با خون رویاهای گمنام
با واژه های صیقلی پاک کوچه
اکنون آرامشگر دروغ های یک از بهشت گریخته است
و پاهایی که
وجودش را
می کشاند به آستانه ی این پل خاکی خراب
که مگر معجزه ای
که مگر حادثه ای
به خلاف روزها
و چشمانی که آن طرف
هرگز
نمی نگرد راه رفته
و نمکدانی که شکسته را
هرگز
چشمان زیبا ولی خیره ی قصر
رفته ها برده اند
مانده ها شکسته اند
چرا از مانده دل کنده رفته
چرا از رفته ها نشد آن دست بسته
تمام عشقش قصرش
تمام قصرش اکنون خرابه
پلی شکسته
دلی بی قصر شده
خسته ی خسته
17:42 | مصطفی ملک |
