من وحشی ام
تنهایم بگذارید
ستاره های در به در
دردهای دنباله دار
در این گوشه بدون همه و تو
بدون تو
من به سلاخی غروب خیره ام
داد نزنید
غار غار نکنید
آدمک های نانخور
غذای هر روز من غصه است
و قصه ی هر روز من تنهاییم
بگذارید پروانه با شطحیاتش بسوزد
رهایم کنید
گلبول های سفید انتظار
من به مردن چند باره ام خو گرفته ام
دعا نکن مادرکم
دعا نکن دعا نکن
من شکستن لیوان ترحم را دوست دارم
تنهایم بگذارید
من آموخته ی دستان گرگی ام
بروید به آغوش همتنان
من اینجا سرشار از یتیمی ام
کتک خورده ی دیوار نزدیکی ام
تنهایم بگذارید
من وحشی ام
16:5 | مصطفی ملک
|
تو جاودانه گشته ای
تو جاودانه گشته ای
رویای به بلوغ نرسیده
سخاوت گذار تاریخ
گلوله ی سرخ بغض های نترکیده
در گلدان باور بی آبم
تو جاودانه گشته ای
اجاق روح زنده به گورم شدی
ای زمستان پرغرور یخی
نور شده ای
تاریکی کور شبهای بی پایان من
واژه شدی
ای کالبد منظم خاموشی من
مانند رازهای سر به مهر
زیر خاکدان غربت
تو جاودانه گشته ای
این تیک و تاک های غمزده
امروز و هر روز
این ساعت و هرساعت
ثانیه در ثانیه
مهمان نبودنت شده است
ای قشنگترین سیاه روزی زندگی من
تو جاودانه گشته ای
جا باز می کنی
درون سینه ام
بیشتر و بیشترتر از پیشتر
و بر روی گنبد بی کسی ام
شقایقی خونین رسته است
و تکه تکه های جانم
به درازای آسمان آبیت
می گریند و شادند از گریه شان
تو جاودانه گشته ای
غصهایت برای من
در خلوت شلوغ از تو ام
قصه می شوم
و دیگر هیچ جاده ای
هیچ دیواری
هیچ سیمان و سنگ و آهنی
مرا از تو باز نمی دارد
فرمانروای قلب من
تو جاودانه گشته ای
19:36 | مصطفی ملک
|
واگویه های درد
واگویه ی دردهای خاطره است
آنچه به سرنوشت این کاغذ بی خط
کشیده می شود
دردهای خاطره است
وقتی که سرای زرد بی بارانم
مرا به نغمه های خروسک های فرتوت
به باغ داغی
به شوره زار اعدام عشق برد
من فقط می توانستم
واگویه ی درد خاطره باشم
آه مرگان مرا نیز ببر
به آنجایی که حتی سلوچ نیست
جایی که غروب بوی مردن می دهد
آخرین شب تاریخ
کرانه کرانه در آغوشم بگیر
مارنتا٬ روسپی هزار چهره
بگذار در سحرگاه عاشقانه ترین شب زمین
جانم فدای مرداب نگاهت شود٬ مارنتا
غار غار غار
بازهم خبر دلتنگیست
پر غرور ترین معشوق قصر
زیر پاهای زمخت عباسقلی ضجه میزند
غار غار غار
این واگویه ی درد های هزاران ساله است
بغض های پینه بسته ی هفت ساله ای بی نمک
هاجر را سر بریده اند همسایه
هاجر نمکدان بی سر را
وای دیگر سر ندارد
عشق سر ندارد
عشق عاشق نمی داند نمی فهمد
عشق معشوق نمی خواهد
عشق سر ندارد
بی سر می رود
این واگویه ی تجربه های بی تردید است
بانو هلن کاپشن زرد گل گلیت را در بیاور
تن شوهر از غریزه ی دلش دارد بیرون می پرد
امشب چقدر یادگاری که قبل از فرار
به جا خواهد گذاشت
آه مرگان من را نیز با خودت ببر به
کلبه ی نورانی دور از آدمک های زوزه کش
این واگویه ی آخرین نفس های من بود
19:21 | مصطفی ملک
|
قاصدک نابکار




و یک روز فقط یک رو
آمده بودی از دورها
رهگذر
تا باز هم ببری مرا به کودکی ام
تو قناری و من سلاخ
تکرار کردیم حادثه ی دلتنگی را
و من چه بچگانه
به رویای خیابان های با تو رسیدم
وتو چه کولی وار
زخمه ای نواختی و از کوچه ام گریختی
گوشم هنوز به دنبال آهنگت
همه ی زخم ها را می نیوشد
چه لرزان و پر تلاطم
در نگاهم اشک شدی
و من چه ارزان شکلک شدم برای لب غمگینت
آیا این همان قاصدک نابکار بود که پیامت را گم کرد؟
همان دم
همان گریه
همان بوسه
چشمم به روی هم نرفت و تو رفتی
به آنجایی که اینجا نیست
و پاهایم عجیب هوس رفتن دارد
همانند آن غروب که دستهای بی پناهم
در جستجوی تو
زندگی اش را واونه می کرد
و ابرهای دوگانگی را می کشت
و انگشت گناهکارم
به چشمت رفت
و بهر مجازات
بهشت را بر زبانم چکاندی و
انداختی ام به دوزخ
که آتش پرست بودی تو
و تو باز هم لبخند دوری روی گونه ی مهربانت
و من با بغضی پریشان در انتظار کلامت
که می خواند یکریز
دور شو دور شو!
خیال خاطره ی بی خواب من
انگار این همان قاصدک نابکار است
که پیامت را گم می کند
همین دم
همین گریه
همین بوسه
19:23 | مصطفی ملک
|
عزیزکم
من ابرم عزیزکم
پر از گلایه
اشکهایم را ارزانی زمین سبزت می کنم
و تو همچون ستاره
آزادی
که به پهنای آسمان بچرخی
و من بسته به چشمک های تو
و ای مرگ
تو حدیث زندگی را برایم زمزمه می کنی
و اینچنین
مرا در تردید
پوچ می کنی
ناله هایم را بر کوتاه ترین دیوار کوچه
به ناخوداگاه زمان فرستاده ام
عجب شب گمراهی است عزیزکم
من را به گناه می کشاند
و تو را به زجر نزدیکی ام
بوی کاهگل می دهم اکنون
و تو چون جنگلی انبوه
مرا در خود گم می کنی
به مانند کودکی ام
چونان خواب ندیده
و قصه ی گفته نشده
هنگامه ی باد رسید
با حسادتی تمام
و از میان لایه های این باد سرد
تنها آّهی ویران به جا می ماند عزیزکم
قلب پینه بسته اما
هنوز هم بی باک است
در حسرت آتشی دیگر
نمی دانم می توانی ببلعی افکار مریضم را یا نه؟!
با آنکه می دانم سرما در راه است
ولی راز کاپشن های سرخ و زرد را
به تحفه
برای گلها رها کرده ام تا نپوسند
عزیزکم
این چه کوهی بود که فرهاد هم کم آورد
امان بده عزیزکم
یک نیمه از فنجان درد را ننوشیده ام
13:39 | مصطفی ملک
|