شهر سیمانی
در میان مردم گنگ این شهر سیمانی
کسی حرفی برای گوشهای گرسنه ام نمی ریزد
چشمان بی انتظارشان
به آسفالت دود زده
همه مبهوت
نشسته اند گویی به عزای خطوط ممتد خیابان له شده
اینجا همه غریبه اند برای همه
صدای بوق های ویرانگر
خش می کشد
بر روح و ایمان همه
فقط می توان به خوشبختی پرندگان رفته
امید داشت
یا
از راه آمدن سوشیانس شراب زده
21:37 | مصطفی ملک
|
من که نباشم
من که نباشم
دیگر چه فرق می کند
التیام مادرم از راه دور
زخم خودش باشد
و با گلویی پر از دلتنگی
بگوید پسرم می گذرد غصه نخور
من که نباشم
دیگر چه فرقی می کند که این نوشته ام را
در آن طرف دورها که همین نزدیکی است
بخواند قناری ای دلخوش و
به ریش عاشقی اینچنین
بخندد و بخنداند
من که نباشم
دیگر چه فرقی می کند
از دست داده باشم
آسمان فردا را
یا حرف آسفالتها را که
زیر لب قصه ویرانیم را
این طرف و آن طرف می برند
من که نباشم
مگر کوچه ای دلتنگ کفش های عاشقم می شود
یا ستاره ای در آخرین خط شب
و پایان تنفسش
در آغوشم جان می سپارد
من که نباشم
اصلا چه فرق می کند
که آنکه برایش می میرم
حتی نیمنگاهی
به سرنوشتی که برایم رقم زد
نیندازد
من که نباشم
دیگر هیچ فرقی نمی کند.
17:20 | مصطفی ملک
|
چرا؟!!!
نم کشیده آینه
رو به روی چشم من
داغ می خوانم درون سینه اش
ریشه اش می خشکد و دم بر نمی آرد
چرا؟
کلاغ فاسد هم
این روزها
می پرد بالا
منم صامت به روی تخته خاک بی خدا
اما چرا؟
چشم زخمی تنم
نایی ندارد
تا به بالا بنگرد
در زمین سرد هم گویی نمی یابد ترا
اما چرا؟
کاش می دانستی
ای کروموزم بی انتها
خانه ی تارکیست این دنیا
آمدی اما چرا؟
رشته ی دیدارم
گر چه پاره گشت از روی او
شور عشقش کم نگشته
از سراچه ی قلبم هنوز
اما چرا؟
17:59 | مصطفی ملک
|
به کجا؟
به کجا خواهم رفت
من که بیگانه تر از پنجره ی پاییزم
به ترانه به غزل
به کدام غرور چرکین
ذکر خاطره ی عزیزترینم گشتم
حرف من از دود های دلم است
که دگر خاکستر
جانشین است در آن
که سراپای وجودم
منتظر مانده هنوز
بی سبب
قاصدک نوید نزدیکی را
به کجا خواهم رفت
20:40 | مصطفی ملک
|
چشم سفید
آخرین باری بود
که گلش را بوسید
مثل آن پایانی
که بین تیغ و رگ من دعوا بود
عهد آن شب همه روز
به کمرگاه دلش
می کوفت و بر سر میزد
داغ سالخورده ی مجنونی را
تند نرو همرقص
هم خانه
این که می گویم شعر نیست
گریه است و درد و پریشانی
آخ
چشم همسفره ی من روشن بود
شاید ای وای
نویدی از دل پرخون من آورده بود
من بریدم
از همه چشم سفید
چون که من بیمارم
طاقت نور ندارم
ای وای دلم سوخت که سوخت
17:6 | مصطفی ملک
|