تبليغاتX

بهانه دستم نده می زنم زیر گریه بهانه دستم نده نگذار شرمنده ی غرورم شوم

پادشاه برگزیده

دوشنبه شانزدهم بهمن 1385


درودت گفتم و تو لبخندزنان به من خنجر زدی. من تازه فهمیدم هم اتاقی این همه در پائین ترین کرانه ی تنهایی بودم و می پبداشتم به قله های آشنایی رسیدم و وه که چه غریبانه فدای تاریکی چشمانت شدم و چه اشکناک با خاموشی ات قرار دیدار گذاشتم . در کارزار دوستی با هر کسی نبرد کردم ولی در پایان منم و سکوتی دردناکتر از بغض خداحافظی . خاطره ی بودنت را به خاک سپردم و آهی کشیدم سوزناکتر از آه سهراب و تو رستم وار نوشدارو بعد از مرگم شدی .با تو ام ای هم اتاقی تویی که نگاه نگران مرا به کاهی نمی خری و ارزش چشمان مرا به هرزه نگاهی می فروشی . شهد نزدیکی ات چنان در قلب زخم خورده ی من هیا هو به پا کرده بود که زهر دوری ات را با دل و جان خریدار شدم . اینک تنها من ماندم و سکوت و سکوت و سکوت " دیگر جایی برای اشک و آه نیست اینجا تنها سکوت است که فریاد می زند . تنها یک همراه برایم مانده است و آن تنهایی است و آماده می شوم که خیانت او را نیز در کوله بار خاطرات تلخم بریزم و آن را نیز بکشم چون : آسمان بار امانت نتواست کشید "قرعه فال به نام من دیوانه زدند و همه کاره گفته بود ما احمقیم و دیوانه . رهایم میکند در اوج غروب و غروب میشوم در قعر ستمدیدگی...


17:2 | مصطفی ملک |

یکشنبه پانزدهم بهمن 1385


هوای دلم چه تاریک است. باریکه های ذهن من پر شده است از ابرهایی سنگین که بغض کرده اند و نزدیک است بترکند ولحظه لحظه های من را فاش کنند. آری پایان نزدیک است پایانی غم انگیز از ترانه های شیرین .دیگر نایی نمانده گویا  فریادهای دنباله دار کمک کمک به جایی نرسید . آرام آرام دود میشوم در غروبی احساس انگیز و شهری کودک کش . با ناله و غوغا کاری از پیش نرفت باید سکوت کنم  ولی می ترسم زمانه نا بهنجار سکوت من را ویران کند .می خواستم بگویم راهب تو از من چه می خواهی ؟ می خواهی به دینتان بپیوندم شما هم که خودتان را فروخته اید شما هم که از سادگی دینتان  به اوج دنیا رسیده اید و در اوج گمراهی خود را راه دان لقب داده اید ! های! تا کجا می خواهید بروید ؟ آری پایان نزدیک است .

17:26 | مصطفی ملک |