شبانگاه ناگاه سر از خواب بر میدارم و خراب پستی می شوم ومیگریم . اشکها
تنهاترین همدمم در اوج شبا نگاهان هولناک مرا یاری می کنند و خبر ندارند که من
دیگر زنده نیستم . نالهای دم مرگ که خبر از آغاز کابوسی دیگر دارند و من را می
یابید در میان پرسشهایی بس شگرف از او که به کدامین داده مرا پس داده می
خواهی؟ و به کدامین خنده مرا می گریانی ؟ زلزله های هولناک کوه مرا قطعه
قطعه می کنند و هنوز هم این نامردان زمینی مرا به باد سخره گرفته اند . به تباهی
کشیدی ام و زور بازویت را بر رخ چنین کوچکی دریغ نمیداری پس جوابت را یافتم
ظالم مرا رها کن واین داستان ادامه دارد...
13:41 | مصطفی ملک |