تبليغاتX

بهانه دستم نده می زنم زیر گریه بهانه دستم نده نگذار شرمنده ی غرورم شوم

پادشاه برگزیده

سه شنبه ششم تیر 1385


 

شبانگاه ناگاه سر از خواب بر میدارم و خراب پستی می شوم ومیگریم . اشکها

تنهاترین همدمم در اوج شبا نگاهان هولناک  مرا یاری می کنند و خبر ندارند که من

دیگر زنده نیستم . نالهای دم مرگ که خبر از آغاز کابوسی دیگر دارند و من را می

یابید در میان پرسشهایی بس شگرف از او  که به کدامین داده مرا پس داده می

خواهی؟ و  به کدامین خنده مرا می گریانی ؟ زلزله های هولناک کوه مرا  قطعه

قطعه می کنند و هنوز هم این نامردان زمینی  مرا به باد سخره گرفته اند . به تباهی

کشیدی ام و زور بازویت را بر رخ چنین کوچکی دریغ نمیداری پس جوابت را یافتم 

ظالم مرا رها کن واین داستان ادامه دارد...


13:41 | مصطفی ملک |