ساعت یازده هست
قدم می زنم در شب خودم
ساعت یازده هست و ثانیه دور سرش می گردد
خیابان آلوده و غمگین چشمش به من
تا آزادی فقط انقلاب و یکی دوتای دیگر مانده
آسفالت با من دعوا ندارد
زمستان سردش کرده است
به او غر می زند نه به کفشهایم
ساعت یازده هست و من دور سرم می گردم
21:32 | مصطفی ملک
|
فریاد بزن دوستت دارم
غربت گلوی غروب را می فشارد
اگر تو نباشی
با پنجه ی نگاهت پژمرده کن گلِ کژدم غروب را
تقدیر را مجال نده ستاره ام
فریاد بزن دوستت دارم
21:24 | مصطفی ملک
|
انگشتانت
دل این روزها بهانه می گیرد
سرزمین سبز من که علفهایت هم بوی امید می دهند
بهانه اش پنهان زیر خاک توست
دست کم نگیر انگشتانت را
از زیر هر بندش عشق می بارد عشق
21:19 | مصطفی ملک
|
نیلوفری پیچیده
در ظهر داغ تابستان هم
از سرما به خود می لرزم
اگر آغوش گرم نگاهت گم شود
بیا ببین
این طناب گسستنی نیست
طنابی که در امتداد نور چشمانمان چون نیلوفری پیچیده است
21:17 | مصطفی ملک
|
می چرم
گرم امّا تَر
دستانت
بوی خرداد می دهند
به چرای سبزینه ات آمده ام
دهانم دل به خوردن نمی دهند
با چشمانم در آغوشت می چرم
21:12 | مصطفی ملک
|
معرفی نامه : در قسمت هایی که با عنوان معرفی نامه می آید ابتدای داستان های کوتاهم را نوشته ام
شاید مجنون شدم
-وچشمانش برق می زدند (شاید برای من وشاید هم واقعاً برق می زدند ) ، برای اولّین بار بود که با او قرار می گذاشتم و گلی سرخ در دست داشتم ، مادرم خیلی گل سرخ دوست داشت و هیچوقت اجازه نمی داد به رزهای درون باغچه مان دست بزنم ولی پدرم هیچوقت برایش گلی نیاورد خانه (شاید هم آورد ولی من ندیدم) من هم خیلی دوست داشتم به همین خاطر بود که آن را فقط برای او چیده بودم وگرنه من بهیچ وجه از کندن گلها خوشم نمی آمد
- بیشتر از آن شب بگو
-خیلی سبک و باآرامش با من همقدم شده بود ، اگرچه من همیشه تند راه می رفتم امّا این بار دلم می خواست لحظه ها مانند قدم های ارام او بگذرد ، زیاد حرف می زدم و گاهی کاملاً نمی دانستم چه می گویم و وقتی او حرف میزد بیشتر از آنکه به حرفش گوش دهم به خوشبختیم فکر می کردم و به اینکه من دارم با کسی که حاضر شده ام گل سرخی را برایش بچینم حرف می زنم ، اگرچه گاهی مچم را می گرفت و از بی توجهی ام گله می کرد ولی خیلی سریع و با ترفندهای مختلف از او دلجویی می کردم...
0:0 | مصطفی ملک
|
فرمایشات خدای قرن بیست و یک
ایست
تو ای باران از چپ بزن
تا زمانی که یهودیان صلیب بر تنشان نقاشی کنند
آفتاب
بغضت را در غروب سرد سیبری بخور
تو شقایق
تنها گیاهی هستی که می توانی ببالی
و هیچکس نباید از تو بپرسد
که ریشه ات از چه آب خورد
و سرخی ات از چیست؟
باید فراموش باشی همیشه
ای عشق بمیر
عاشق
شسته شو از هق هق درونی ات
صدایت در نیاید...
19:2 | مصطفی ملک
|
ترتر از باران
تر می شوی
ترتر از باران
من را در گوشه ای از خاطره ات تابوتی هست اکنون
اکنون که تر می شوی
و با گیسوان آبدارت که دور است از نگاه قهوه ای ام
شور به پا می کنی اکنون
باران که نشدی با من
با منی که با خیال ترت ترتر می شوم
ترتر از باران
20:1 | مصطفی ملک
|
خیابان گناه
از خیابان گناه تا دلم ...
آه چه می دانی از من؟
جای پای حسرت یک کوچه خلوت
به دلم مانده به دل
گوشه ای راز بگویم
گوشه ای درد بچینیم از دلم
دل دل دل...
در شهر پلی هست
با انحنای پیرمردی چون من
لکه های قدم های عابرانی چون من
به مسخرگی یک دلقک چون من
ثانیه می گذرد
من و من اما تنها انگشت بر دهان ایمان
خاموشی اش را به تصویر می کشیم
و این شروع وسوسه آمیز یک جاده است
که به گناه می رسد گناه...
11:20 | مصطفی ملک
|
دو در دو چهار نمی شود ...
واژه های مسخ شده
دیگر بازوهای زنجیریت در آمیختگی سرود باهمی زنگار گرفته
و در میانه ی رویای آزاد و باز سرنوشت گم شده...
اما من و او و تو امید را زمزمه های پریشان ساز میکنیم
که شط خار دار غروب را در طلوعی شور انگیز سدی بسازیم
و قرن های بازمانده ی عشق را دریابیم...
گاهی ساقه
گاهی هم البته ریشه
از ترس صاعقه های بیداد زرد می شوند
همچو برگ
اما این ابتدای آتش شدن است
آتشی به این شوره زار کهنه
که در وجود دریای سرد لحظه ها خاکستری نیمسوز می نماید...
چه بر سر چشم آشنابین ما آمده ؟
خورشید را نمی خواند
که از نور شب شکنش دیو پتیاره در عذاب می لولد...
از خاک هم که تنها
پوسیدگی لطیف ترین پوستهای عاشق را به خاطره دادیم
از امروز خاک را رستنگاه شقایق های وحشی بیابیم
همانان که بی اعتنا به بدعتهای زمینشان
سیرت سبز و صورت سرخ را به رخ نشانه های خواب آلودگی می کوبند
اینجا همینجا تمامی پاسوخته ها
و دست بریده ها
به آسمان می رسند و قلب نسیم را در آغوش می گیرند
وتمامی واژه ها رنگ سبز عشق را
در همبستگی سکوت سایه ها فریاد می شوند
اینجا دو در دو چهار نمی شود شاید...
22:6 | مصطفی ملک
|
بیا با هم نفس بکشیم
به خرد قسم
به آزادی
همان رویای زیبا ولی دور از نگاه ما
صبح همانقدر بارور است که شامگاه
تقدیر با نشانه های دوستی آن نمی کند
که در نشان کار ما نبود
زندگی زاده ی ماست و ما زاده ی آن
با قصه های ترس خورده از وحشت فردا
شرر به قلبمان بیا از امروز نیفکنیم بیا
ونام آبی عشق را بر چهره ی زرد روزگار هک کنیم
و مشق دیروز را به بهانه خطا خط نزنیم
ما همه پیامبران دوستی در سرزمین خاکیم
بیا با هم نفس بکشیم با هم
که مشتی از اینگونه گرم دستهای جدایی را بس است
قدر انگشتانت را بدان از هر بندش عشق می بارد عشق
18:17 | مصطفی ملک
|
دستان سبزت را بریده اند
بی تردید
این نگاه ما بود که خیره شد به هم
همه مبهوت حادثه ای مضحک
سرانجام را نمی دانم
فقط می دانم همه جا بوی خاموشی می وزد
و شیطان در جمع کوران وکران میرقصد
کسی مرا از امروز نمی شناسد
برادر منم
همان که آزادی را به گردنکشی یزیدان سر خم نمیکند
من آب نمی خواهم شعور سبز می خواهم
دستان سبزت را بریده اند
چشم به راه کدام عابر
دستانم را در هوس پر از ترس دراز کنم
برادر منم همان که...
20:3 | مصطفی ملک
|
مرد
مردی نشست بر روی ویلچر تنهایی اش
و با سکوتی مبهم
دستی بر دوش قار قار شهر گذاشت و آن را نشاند
16:29 | مصطفی ملک
|
بویی
بویی
آشنا و لبریز از تنهایی
با پتک پوچی ای مضحک
سکوت ساده ی ذهنم را پیاپی در آغوش می فشارد
رهایم کن رهایم کن
عقده ی کشدار حقیقت
من هم آدمم
آدمی که می تواند به خود دروغ بگوید
16:20 | مصطفی ملک
|
بادآور
درختی در هیاهوی جنگلی بالید
و شاخه ای میان تهمت سبزش
وجودش را تعظیمی ساخته
ریشه را
همه و همه بارورشده از نقاهت جنونی باد آور
باد آورده را باد می برد
16:13 | مصطفی ملک
|
مترسک
با نقطه ای کوچک و مبهم
آغاز می شود خاکستری خواب درهم
نشانه ای از شعور سبز نیست
مترسکی یا آدمی
که می کوباند خودش را به پنجره
با وقفه های موزون ولی خشک
تابستان از جاده ی کشدار خرداد بالا آمد
و گرمایش خفقان پژمرده ی زمین را بیدار کرد
من مترسک شدم گرگهای آسمان را
قناری چون کلاغ از من گریخت
و من از من چون زمین از آسمان
16:3 | مصطفی ملک
|
من هنوز موجودم؟
من هنوز موجودم؟
من که قطره قطره واژه هایم
خطوط درهم و نامنظم قلب شکسته ام اند
که تنها برای تو می بارند
ای دل بریده از زبان بریده ام
گوش کن تویی که می توانی بشنوی
پرده دار گوشم شیفته گشته است زمزمه ات را
آشفته جز صدای تو هوای دیگری را رخصت نمی دهد
ای چشم دزدیده از چشم دزدیده شده ام
ببین تویی که می توانی ببینی
کاسگان عسلی چشمانم قرار بسته اند
با زمردهای سبز دیدگانت
فقط در پیمانه ی منظر آنها سیل آسا روانند
به خادمان دو گونه ات بفرما
ستده اند چرا نداده اند؟
بیچاره دستانم هنوز هم می لرزند
از سرماست
نوازش گرم مادرانه می خواهند
کو؟ کجاست ؟مرهم این دو یتیم
آری دست توست که به دست نمی آید
گام هایت را ستمگرانه
چه استوارو سریع به آسفالت سرد جدایی کوباندی!
پاهایم از سقوط در آن حادثه تا فرداها
بی اختیار گاه پیش می روند و گاه پس می کشند
دستها و پاهایم و چشمان و گوش هایم
از مغز چه کسی فرمان می برند؟
من هنوز موجودم؟
21:27 | مصطفی ملک
|